۵ ماه و ۴ روز دیگه

گپ

زندگیم تقریبا شده بود اهداف کوچیک کوچیکی که تلاش می کردم بهشون برسم بعد میرفتم سراغ بعدی.

تقریبا به هر چیزی که می خواستم هم رسیدم. به قول دوستام، خیلی ها حسرت زندگیم رو می خورن.. همیشه سعی کردم بهترین کسب و کار رو داشته باشم تا بتونم بهترین باشم.

ولی فهمیدم همش این نیست..

اصلا الان چرا عین این روشن فکرها، دوباره نشستم دارم می نویسم..؟؟

دردسرساز شده این وبلاگ برای من.. یه دفترچه مثلا خاطرات، که همه چی توش هست به جز خاطرات.. به خودم قول داده بودم مطلب خوب بنویسم برای مهمونی که میاد تو وبلاگم با لبخند بره.. ولی مثل اینکه این دل نمی زاره..

دیگه ذهن و دلم مال خودم نیست که بخوام باهاشون برم دنبال اهدافم..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *