اصفهان سلام

استاندارد

اصفهان دوباره سلام.

امشب قراره بعد از مدت ها دوباره برم اصفهان. شهری که دوران کاردانی ام رو اونجا گذروندم. شهری که پر از خاطرات خوب بوده برام.

یک ویژگی خیلی جالب که اصفهان داره اینه که هر دفعه که میرم یه تغییری کرده.. شهر فوق العاده رو به رشد و زیبایی هست.

برای فارغ التحصیلی نیازه که برم دانشگاه قبلی و مدرکم رو بگیرم. فردا صبح رو درگیر این موضوع هستم. عصرش احتمالا برم به قول اصفهانی ها یه تابی تو شهر بخورم.

شبتون به خیر

۵ ماه و ۴ روز دیگه

گپ

زندگیم تقریبا شده بود اهداف کوچیک کوچیکی که تلاش می کردم بهشون برسم بعد میرفتم سراغ بعدی.

تقریبا به هر چیزی که می خواستم هم رسیدم. به قول دوستام، خیلی ها حسرت زندگیم رو می خورن.. همیشه سعی کردم بهترین کسب و کار رو داشته باشم تا بتونم بهترین باشم.

ولی فهمیدم همش این نیست..

اصلا الان چرا عین این روشن فکرها، دوباره نشستم دارم می نویسم..؟؟

دردسرساز شده این وبلاگ برای من.. یه دفترچه مثلا خاطرات، که همه چی توش هست به جز خاطرات.. به خودم قول داده بودم مطلب خوب بنویسم برای مهمونی که میاد تو وبلاگم با لبخند بره.. ولی مثل اینکه این دل نمی زاره..

دیگه ذهن و دلم مال خودم نیست که بخوام باهاشون برم دنبال اهدافم..

پانتومیم

گپ

امروز روز خیلی فوق العاده ای برام بود. یه تیکه کلام دارم بیشتر مواقع می گم: “امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود”.

امروز کلی دوست جدید پیدا کردم. چیزی که تو زندگی خیلی منو خوشحال می کنه آشنا شدن با افراد جدید هست. کلا حس خوبی بهم میده.

علاوه بر این با دوستان کلی بازی کردیم، تفریح کردیم و خوش گذروندیم.

به علاوه اتفاقاتی افتاد که باعث شد کلی دوباره ذهنم درگیر بشه و اون سردرد همیشگی بیاد سراغم. پیش خودم فکر می کنم ای کاش اینجوری شروع نمی شد. ای کاش یه سری اتفاقا نیوفتاده بود. ای کاش الانم اینجوری نبود. هر جا تو زندگیم کم آوردم انداختم گردن تقدیر.. ولی این یه مورد مثل اینکه نمیشه.. پیش خودم فکر می کردم ای کاش فقط یه طراح وب نبودم.. مثل اینکه این مدت که غرق کارم شدم خیلی چیزا رو از دست دادم.. بگذریم.. به قول بچه ها دوباره رفتم تو فاز..

بازی پانتومیم رو دوست دارم ولی امروز فهمیدم اصلا بلدش نیستم. تا امروز فکر می کردم بلدم ولی متوجه شدم فقط نگاه کردنش رو بلدم.

شبتون بهترین.

تجربه جدید توسعه

استاندارد

دنیای برنامه نویسی یه مدلی هست که همیشه شما چیز جدید برای تجربه کردن داری..

تو حوزه توسعه وب تجربه نوشتن ۳ تا پروژه گسترده (به لحاظ حجم کدنویسی و داده ها) رو داشتم. هر کدوم با یه استاندارد متفاوت نوشته شد.

پروژه اول تحت سیستمی کار شد که کاملا توسط خودم نوشته شده بود. اولین مشکلی که برخوردیم تو حوزه امنیت سیستم بود. و جالبه بدونید زمانی این مورد رو متوجه شدیم که پروژه بیش از حد بزرگ شده بود. بدترین چیز هم برای یه برنامه نویس اینه که بخواید کدی رو که قبلا نوشته ویرایش کنه..

علاوه بر امنیت مشکل منظم نبودن کدها رو هم داشتیم و حجم کدها هم به قدری زیاد شده بود که باعث سردرگمی میشد.

پروژه دوم و سوم تحت وردپرس نوشته شد. باز هم مشکل امنیت داشتم ولی به راحتی تونستم حلش کنیم چون این دفعه یه هسته مرکزی داشتم که سری بخش های سیستم بر پایه اون نوشته شده بود. مثلا ما برای کار با دیتابیس از کلاس wpdb خود وردپرس استفاده می کنیم. پس امنیت این بخش به عهده وردپرس. و یک سری موارد دیگه.

ولی بازم مشکل منظم نبودن کدها رو داشتم. این دفعه تصمیم گرفتم پروژه رو پلاگین محور بنویسم. یعنی هر بخش سیستم در قالب یک پلاگین نوشته بشه و بعد بر اساس نیاز توسعه داده بشن.

ایده خوبی بود ولی تنها مشکلی که از من حل کرد این بود که کدهام رو قطعه قطعه کرد. این دفعه من چند بخش داشتم که هر کدوم رو توسعه میدادم بازم به همون عدم نظم کدها می رسیدم.

تجربه MVC رو تو دات نت داشتم ولی تو PHP نه. می دونستم اگه شی گرا نوشته بشه تمام مشکلاتم حل میشه.

تا اینکه بر حسب اتفاق قراره با برنامه نویس با تجربه روی توسعه یه پروژه که با Laravel نوشته شده کار کنیم.

قطعا تجربه خیلی خوبی میشه برای من . می دونم مشکل نظم کدها رو دیگه اینجا نداریم ولی قطعا این سیستم هم محدودیت هایی داره که تا تجربش نکنم متوجه نمی شم.

کار تیمی

گپ

امروزم مثل بقیه روزها عالی گذشت. کم کم دارم یاد میگیرم کنترل زندگی رو بگیرم دستم و بزنم هر کانالی که خودم دوست دارم ببینم.

امروز باب همکاری با یه دوست عزیز که قبلا همدیگرو دیده بودیم و دورادور میشناختیم همو باز شد. اتفاقی از سمت یکی از دوستان به یه پروژه ای دعوت شدم. قراره به صورت تیمی روی پروژه کار کنیم.

بعضی پروژه های برنامه نویسی گاهی اوقات به جای اینکه صرفا پروژه باشن تبدیل به کابوس میشن. این مورد زمانی اتفاق میوفته که بار یک پروژه سنگین روی دوش یه شخص باشه. اون شخص قراره تحلیلگر باشه، دیتابیس طراحی کنه، کد بزنه و جالبه بدونین تست هم با خودشه..

کار تیمی باعث میشه بار پروژه برای افراد مختلف تقسیم بشه و سرعت و کارایی افزایش پیدا کنه.

اگه برنامه نویس هستید پیشنهاد می کنم عادت کنید تیمی کار کنید وگرنه تو یه تایمی ممکنه از کارتون متنفر بشین.

مشارکت در ترجمه

استاندارد

همیشه دوست داشتم تو پروژه های اوپن سورس خوب مشارکت داشته باشم. من خیلی اوپن سورس ها رو دوست دارم.

من عاشق وردپرس هستم و بخش عمده از زندگی کاریم بر پایه این سیستم هست. از کار کردن باهاش لذت می برم.

امروز اتفاقی نسخه تست wordpress 4.9 رو داخل سایت دیدم. بعد رفتم سراغ بخش ترجمه دیدم ناقصی داره. شروع کردم به تکمیل کردن ترجمه های این نسخه.

خلاصه این کار بهم حس خیلی خوبی داد و به شما هم پیشنهاد می کنم اگه برنامه نویس هستین تو پروژه های اوپن سورس مشارکت کنین. به قول خارجیا contribute کنین. 🙂

به نظر من آینده دنیای برنامه نویسی همین میشه. چیزی که نیاز داریم رو خودمون باید با دست های خودمون بسازیم. البته الان هم که دیگه کم کم داره همین میشه و اوپن سورس داره کل دنیا رو می گیره.

به امید روزی که مایکروسافت ویندوزش رو اوپن سورس کنه ببینیم فازش چی بوده تا به امروز.

امیدواری

گپ

زندگی انسان ها بر پایه امید همیشه استوار بوده و هست. امیدواری گاهی به آدما کمک می کنه خودشون رو درگیری چیزی کنن که دوستش دارن. حالا یه وقتایی این امید الکی هست و ممکنه به جایی نرسه یه وقتایی هم نه برعکسه.

بعضی ها مثل من دوست دارن به یه سری چیزا الکی امیدوار باشن.. خوبه دیگه. حداقلش اینه که اون لحظه حس خوبی داری و فکر می کنی آخرش میشه.. ولی معلوم نیست آخرش اگه نشد چجوری باهاش برخورد می کنم. ولی باید تجربش کنم ببینم چی میشه.

سرگرمی های کودکی

استاندارد

امشب یه دفعه یاد دوران کودکی م افتادم..

یادمه یه سری سرگرمی های جالب داشتم. مثلا یکیش این بود که یه سری کارت ها داشتم عکس بازیکن های فوتبال روشون بود. پشتشون هم اسم و اطلاعاشون. بعد میومدم با اینا تیم درست می کردم الکی مسابقه برای خودم شبیه سازی می کردم:)

یا مثلا یه سری ماشین های کوچولو داشتم. از کادرهای دور قالی به عنوان خیابون استفاده می کردم. برای خودم تردد می کردم..

بعد یه وقتایی هم میشد همون کارت های بازیکن ها که بالا گفتم، میومدن بغل خیابون. مثلا منتظر تاکسی بودن.. خیلی خلاق بودم یعنی.

شبتون به خیر

 

هیچکس به غیر از خودت

استاندارد

حتی اگه نزدیک ترین افراد تو زندگیت قبولت ندارن بازم بدون مهم خودتی.. اگه خودت به کاری که داری می کنی ایمان داشته باشی باید تا تهش بری..

خیلی ها تو زندگی ما رو می برن بالا و باعث رشدمون میشن. خیلی کسایی که اصن ازشون انتظار نداری و برات مهم نیستن. ولی درد اینجاست که کسایی که ازشون توقع داری و خیلی بهت نزدیکن، به جای این که بهت کمک کنن و ببرنت بالا رهات می کنن. ای کاش فقط رهات می کردن. با حرفاشون کاری می کنن خورد بشی.. حس کنی این تلاش و انرژی که تا این لحظه کردی کاملا بی ارزش بوده..

آخر هفته خوبی داشته باشید

فکر کنم ما هم قراره بریم

استاندارد

تو سرنوشت هر پسری یه چیزی هست به اسم خدمت سربازی. بعضی ها شانس میارن معاف میشن. بعضی ها می خرن. بعضی ها هم خیلی راحت نمیرن. :))

ولی راه رفتنی رو آخرش باید رفت. بنده امروز درگیر گرفتن یه مجوزی بودم. یهو از سمت پلیس اماکن ناجا پروندم رد صلاحیت شد.

زنگ زدم ببینیم دلیلش چی بوده. مسئولش گفت خدمت رفتی بهم خبر بده پروندت رو دوباره باز می کنم..

مثل اینکه معافیت تحصیلی بنده هم مدتیه تموم شده و خبر ندارم.. آخه من قصد داشتم بعد از ارشد برم خدمت. امسال هم یادم رفت ثبت نام کنم برای کنکور ارشد 🙂 کلا الان همه چی درهمه..

ایشالا یه جوری بشه برم ارشد بخونم. تو این تایم تیم گراتک یه مقداری تکمیل تر بشه و با خیال راحت بتونم به ممکلتم خدمت کنم..

از این تریبون اعلام می کنم به دعای همتون نیاز دارم.. مخصوصا اون دوستی که امروز ازش خواستم.

شبتون به خیر